اگر از خوانندگان اين داستان، خواسته شود تا مطلبي
در مورد اين داستان بنويسند به احتمال زياد، موضوع اصلي و ظاهر مشخص داستان را
نشانه قرار مي دهند و آنرا از منظر اخلاق، جامعه شناسي، فرهنگ و... به نقد مي كشند
و پر بيراه نخواهد بود كه يا زن را مقصر وگناهكار اصلي بنامند و عمل او را غير
اخلاقي بدانند و تقبيح كنند ويا اگر مدافع حقوق زنان باشند، زن را از گناه مبرا
دانسته وبالتبع آن شوهر اول و سپس شوهر دوم را آماج حملات خود قرار دهند و در
مواردي هم ممكن است ريشه اين رخداد هولناك را در جايي ديگر، مثلا فرهنگ حاكم بر
جامعه يا مذهب جستجو كنند.
به هر حال اين شيوه نقد و تحليل امري معمول و طبيعي
است. اما من مايلم رويكردي متفاوت واز سطح ديگري نسبت به اين داستان داشته باشم.
چند سال پيش فيلمي از آقاي ناصر تقوايي كه با حضور
ايشان در سالن نمايش، همراه شده بود مشاهده كردم. در پايان فيلم، از ايشان در مورد
سكانسي از فيلم پرسيدم كه مطمئن بودم منظورشان از نمايش آن صحنه، مطرح كردن فلان موضوع خاص به طور نمادين بوده است. اما جناب تقوايي طرح هر گونه امر
نمادين را در فيلم، رد و وفاداري خود را
به ثبت آنچه كه واقع شده، عنوان كرد!
قصدم از آوردن آن موضوع اين است كه هنگام خواندن نقد
يك اثر هنري، توجه به اين نكات ضروري است:
يكم: هر تفسير و هر نقدي بر اثر هنري (به شرط رعايت
چهار چوب ها) مقامي مستقل و جدا از خود اثر دارد.
دوم: به واقع هر نقدي نماينده بخشي از خواسته هاي
خود نقاد مي باشد.
سوم: هر تفسيري در نهايت، تقليل گراست كه در بهترين
شرايط، فقط مي تواند گوشه اي از حقيقت را دربرگيرد.
به طور اجمالي، نوشته هر فردي بخش بزرگي از انديشه
ها و دغدغه هاي او در محدوده زماني و مكاني خاصي را نشان مي دهد وبه نظر مي رسد بازتاب انديشه هاي غرب ستيزي و
ضد مدرنيته جلال آل احمد در داستان بچه مردم نيز رسوخ پيدا كرده است. بايد يادآور
شد كه اين آل احمد بود كه كتاب (غرب زدگي) و سپس (در خدمت و خيانت روشنفكران) را
در شرايط خاص آن روز ايران به چاپ رساند. شرايطي كه تقابل بين سنت و مدرنيته به
اوج خود رسيده بود واين آل احمد بود كه در سفرنامه حج آخرين سالهاي عمرش چنين
نوشت: (( يادم است صبح در آشيانه حجاج فرودگاه تهران نماز خواندم. نميدانم پس از
چندين سال، لابد پس از ترك نماز در كلاس اول دانشگاه...)) كه اين وقايع، خود گوياي بازگشت جلال به سنت و روگرداني او از
غرب و هر آنچه كه نشاني از غرب و آموزه هايش دارد، مي باشد.
با اين مقدمه شايد نگرش من به اين داستان، كمتر قريب
و بعيد بنمايد. نگرش و تاويلي كه از منظر (روانكاوانه – جامعه شناسانه) صورت گرفته
است وبه هيچ وجه بر اين باور نيستم كه مرحوم آل احمد هم حتما از اين زاويه و سطح
خاص قلم زده باشد.
در اين داستان، كودك، نماينده يك مسئله است يا بهتر است گفته شود
نماينده يك مشكل يا يك بحران، درست مشابه يك جامعه در حال گذار كه در آن مسئله ها
تبديل به بحران مي شود. كودكي كه از گذشته (شوهر اول) به ارث رسيده، ايجاد مشكل مي
كند درست همانطور كه بسياري از سنن و عادات گذشته، با گذشت زمان ايجاد مشكل مي
كند. اما چرا بايد آنچه كه مربوط به گذشته است و نسبت به آن تعلق خاطر و وابستگي
وجود دارد، ايجاد مشكل كرده باشد؟ عليرغم درماندگي زن در داستان، جواب آل احمد
روشن است: چون شرايط جديد (شوهر دوم – مدرنيته ) ايجاب مي كند در پي طرد ونفي آنچه
كه از گذشته (سنت) داشته ايم باشيم. و چون شرايط جديد(شوهر دوم – مدرنيته ) نسبت
به گذشته ( كودك – سنت) بي مهر است و آنرا جزء تعلقات زن نمي داند بلكه آنرا مربوط
به ديگري مي داند! پس تنها راهي كه باقي مي ماند اين است كه گذشته را حذف كنيم.
جالب اينكه وقتي زن كلاه خود را قاضي مي كند به
شوهرش حق مي دهد ودر صورت بچه داشتن شوهر، او هم حاضر نيست بچه شوهرش را سربار
زندگي خود ببيند! در نتيجه مشكل، به جاي ديگري منتقل مي شود: مسئله فقط مربوط به
خواست شوهر نيست، اين يك خواست جمعي است، گويي توطئه اي در راه است كه زن ومرد نمي
شناسد.(تهاجم فرهنگي!)
وقتي كه زن از شوهرش مي خواهد كه در پي يافتن چاره
اي براي حل مشكل باشد، مرد به او مي گويد: "هر جور خودت ميدوني
بكن..." اينجاست كه تمام قد، مفهوم
آزادي به سخره گرفته مي شود! كدام آزادي؟ آزادي كه زير يوغ سيطره شوهر (مدرنيته)
به زن، تحميل شده تا زن با دستهاي خود فقط و فقط راهي را كه به نابودي گذشته خويش
(سنت) مي انجامد انتخاب كند؟! انتخابي كه فقط اسم انتخاب را دارد نه صفت انتخاب!.
اگر فقط يك راه را پيش روي فردي بگذاريم وبعد به او بگوييم توآزادي كه انتخاب كني،
آيا اين فرد در انتخابش واقعا آزاداست؟! زن
با تمام دلبستگي ها و زبان مشتركي كه فقط بين او و كودكش معنا دارد! مجبور است تا با گذشته خويش (سنت) وداع كند.
طوفان اجبار بيروني و تحميلي (مدرنيته) جايي براي مقاومت عواطف زن باقي نمي گذارد.
زن كار خود را مي كند تا كودكش (سنت) را به جريان تاريخ بسپارد. كودكش، اكنون (بچه مردم) شده است.
اما ترديدهاي زن با شماتت همسايه ها و طرح اين پرسش
كه آيا اين تصميم تنها تصميم ممكن بوده است يا نه، همچنان باقي است. گريه و زاري
زن شروعي براي اين تصميم تاوان برانگيز است.
از نظر جلال فردي كه چنين عملي را مرتكب شده، (
انتخاب مدرنيته و حذف سنت) مستحق اين است
كه در پايان داستان به بدترين شيوه تحقير شود: "شب بالاخره نتوانستم پول
تاكسي را از شوهرم درآورم".