تبليغاتX
1984

1984

من نه مذكرم نه مونث...! "من انسانم"

آروم كناري نشسته بود و كتاب ميخوند.

رفتم ازش بپرسم كه ببخشيد آقا ساعت چنده؟

برگشت...

لبخند زد... چه زيبا بود... ابروهاي كماني، گونه هايي كه گل انداخته بود و لبهاي سرخ آتشي كه با ماتيك آرايش شده بود.

شك كردم به جنسيتش!

مونده بودم كه چي بگم...

با صداي لطيف زنانه اش گفت كه: "من آقا نيستم!!"

گيج شده بودم... با لكنت گفتم ببخشيد خانوم...

حرفمو سريع قطع كرد و گفت: من خانوم نيستم!!

بلند شد و با آرامش خاصي به ساعتش نگاه كرد و بعد به من گفت كه ساعت چنده و رفت...

من كه قصد رفتن از اونجا رو داشتم، چند ساعتي همونجا نشستم و فكر كردم به تقسيم بندي اي كه ما آدمها از خودمون داريم: يك گروه مردان و گروه ديگر زنان و بس.

اما اگه گروهي پيدا بشه كه نه اون باشه نه اين، اونوقت چي؟

اين چيزي نيست كه دلخواه ما باشه، يا عده اي از سر تفنن يا لامذهبي دست به توطئه زده باشن و بخوان گروه سوم يا چهارم يا... تشكيل بدن!

اين واقعيته!!!  يك واقعيت بيولوژيكي . يك تفاوت ژنتيكي. دوست داشته باشيم يا نه.

واقعيتي كه هميشه همراه بشر بوده اما دنياي جديد اين فرصت رو به اونها داده كه ابراز هويت كنند با تمام مشكلاتتش...

درسي كه از اون رهگذر گرفتم ، اين بود كه:

انسانيت وراي مذكر يا مونث بودن ما آدمهاست و  اينكه گونه ها و جلوه هاي متفاوتي از انسانها در كنار ما زندگي ميكنند كه با پذيرش اين واقعيت،  آفرينش الهي رو به رسميت بشناسم ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/03/03ساعت 13:42  توسط حمید  | 

قسمت اول: روايت داستان (بچه مردم) نوشته جلال آل احمد

زني كه از شوهر اولش جدا شده، با مردي كه حاضر نيست بچه او را سر سفره خود ببيند ازدواج كرده است. شوهر اول زن، بعد از طلاق حاضر نبوده كه بچه را بگيرد. حال، شوهر دوم نيز بعد از دو روز زندگي با زن نمي تواند بپذيرد كه كودك متعلق به مرد ديگر! در خانه اوست.

شب سوم زندگي مشترك آنها با قهر مرد از زن به پايان مي رسد. قهري كه براي اين است كه زن هرچه زودتر كار بچه را يكسره كند. زن كه بعد از حق دادن به مرد خود در مورد اينكه اگر شوهرش هم بچه اي داشت، حاضر نبود بچه اورا مانند بچه خودش دوست داشته باشد عليرغم ميل باطني، تكليف خود را مي داند.

صبح روز بعد زن كودك سه ساله اش را با پوشانيدن بهترين لباسهايش، بي هدف مشخص از خانه بيرون مي برد. در راه ، زن به ياد سه سال عمري كه صرف كودكش كرده مي افتد: همه دردسرها و شب بيدار ماندن ها- اما زن پيش خودش فكر مي كند كه ناچار است كه آن كار را بكند. در نظر زن كودكش خوشكل تر از هميشه شده است و ديگر لازم نبود كه مدام فحشش دهد كه تندتر بيايد. كودك با شيرين زباني كودكانه از مادرش مي پرسد: "مادر كجا ميريم؟" و مادر بي آنكه بفهمد جواب مي دهد: "پيش بابا"  و بچه باز از سر كنجكاوي مي پرسد: "كدوم بابا؟!"

بعد از رسيدن آنها به ميداني شلوغ، زن با وحشت آميخته به ترديد، ده شاهي پول به بچه اش مي دهد و از او مي خواهد كه بچه براي خودش در آن طرف ميدان كه يك فروشنده تخمه كدويي داد مي زند، چيزي بخرد. بچه هاج و واج به مادرش نگاه مي كند . او هنوز پول گرفتن را بلد نشده است. بچه با لحن كودكانه به مادرش مي گويد: "مادر تو هم بيا بريم" اما مادر به او مي گويد: " نه من اينجا وايسادم تو رو مي پام برو ببينم خودت بلدي" اما كودك باز به مادرش نگاه مي كند آنهم چه نگاهي!

در همان لحظه دل زن بد جوري مي گيرد و نزديك است كه زن منصرف شود. شايد اگر كودك گريه مي كرد زن طاقتش تمام شده بود و اصلا يادش مي رفت براي چه كاري آمده است. اما زن به ياد غضب شوهرش مي افتد، آخرين بوسه را از گونه بچه اش بر مي دارد و او را مجبور مي كند كه به آن طرف خيابان برود. آخرين باري كه زن بچه اش را نگاه مي كند انگار كه بچه مردم را نگاه مي كند، درست همانطور كه از نگاه كردن به بچه مردم مي توان حظ كرد! ناگهان زن به وحشت مي افتد كه مبادا كسي او را هنگام ارتكاب اين كار ديده باشد . او به سرعت و زحمت خودش را به تاكسي مي رساند تا آن محل را ترك كند .

عصر همان روز طاقت زن تمام مي شود و به ياد شيرين زباني بچه اش مي افتد وجلوي همسايه ها  شروع به گريه و زاري مي كند. حال كه همسايه ها پي به ماجرا برده اند سرزنش زن را در اولويت كار خود قرار مي دهند: يكي مي گويد چرا او را به شيرخوارگاه يا دارالايتام نبردي؟ ديگري هم زير لب مي گويد گريه هم ميكنه ! خجالت نميكشه!

اما مادرش به او دلداري مي دهد. زن پيش خودش فكر مي كند كه او هنوز جوان است و چرا بايد براي يك بچه اينقدر غصه بخوردآن هم وقتي كه شوهرش او را با بچه قبول نمي كند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/30ساعت 13:36  توسط حمید  | 

قسمت دوم: تحليل وتفسير

اگر از خوانندگان اين داستان، خواسته شود تا مطلبي در مورد اين داستان بنويسند به احتمال زياد، موضوع اصلي و ظاهر مشخص داستان را نشانه قرار مي دهند و آنرا از منظر اخلاق، جامعه شناسي، فرهنگ و... به نقد مي كشند و پر بيراه نخواهد بود كه يا زن را مقصر وگناهكار اصلي بنامند و عمل او را غير اخلاقي بدانند و تقبيح كنند ويا اگر مدافع حقوق زنان باشند، زن را از گناه مبرا دانسته وبالتبع آن شوهر اول و سپس شوهر دوم را آماج حملات خود قرار دهند و در مواردي هم ممكن است ريشه اين رخداد هولناك را در جايي ديگر، مثلا فرهنگ حاكم بر جامعه يا مذهب جستجو كنند.

به هر حال اين شيوه نقد و تحليل امري معمول و طبيعي است. اما من مايلم رويكردي متفاوت واز سطح ديگري نسبت به اين داستان داشته باشم.

چند سال پيش فيلمي از آقاي ناصر تقوايي كه با حضور ايشان در سالن نمايش، همراه شده بود مشاهده كردم. در پايان فيلم، از ايشان در مورد سكانسي از فيلم پرسيدم كه مطمئن بودم منظورشان از نمايش آن صحنه، مطرح كردن  فلان موضوع خاص به طور نمادين  بوده است. اما جناب تقوايي طرح هر گونه امر نمادين را در فيلم، رد  و وفاداري خود را به ثبت آنچه كه واقع شده، عنوان كرد!

قصدم از آوردن آن موضوع اين است كه هنگام خواندن نقد يك اثر هنري، توجه به اين نكات  ضروري است:

يكم: هر تفسير و هر نقدي بر اثر هنري (به شرط رعايت چهار چوب ها) مقامي مستقل و جدا از خود اثر دارد.

دوم: به واقع هر نقدي نماينده بخشي از خواسته هاي خود نقاد مي باشد.

سوم: هر تفسيري در نهايت، تقليل گراست كه در بهترين شرايط، فقط مي تواند گوشه اي از حقيقت را دربرگيرد.

به طور اجمالي، نوشته هر فردي بخش بزرگي از انديشه ها و دغدغه هاي او در محدوده زماني و مكاني خاصي را نشان مي دهد  وبه نظر مي رسد بازتاب انديشه هاي غرب ستيزي و ضد مدرنيته جلال آل احمد در داستان بچه مردم نيز رسوخ پيدا كرده است. بايد يادآور شد كه اين آل احمد بود كه كتاب (غرب زدگي) و سپس (در خدمت و خيانت روشنفكران) را در شرايط خاص آن روز ايران به چاپ رساند. شرايطي كه تقابل بين سنت و مدرنيته به اوج خود رسيده بود واين آل احمد بود كه در سفرنامه حج آخرين سالهاي عمرش چنين نوشت: (( يادم است صبح در آشيانه حجاج فرودگاه تهران نماز خواندم. نميدانم پس از چندين سال، لابد پس از ترك نماز در كلاس اول دانشگاه...)) كه اين وقايع،  خود گوياي بازگشت جلال به سنت و روگرداني او از غرب و هر آنچه كه نشاني از غرب و آموزه هايش دارد، مي باشد.

با اين مقدمه شايد نگرش من به اين داستان، كمتر قريب و بعيد بنمايد. نگرش و تاويلي كه از منظر (روانكاوانه – جامعه شناسانه) صورت گرفته است وبه هيچ وجه بر اين باور نيستم كه مرحوم آل احمد هم حتما از اين زاويه و سطح خاص قلم زده باشد.

 

در اين داستان، كودك،  نماينده يك مسئله است يا بهتر است گفته شود نماينده يك مشكل يا يك بحران، درست مشابه يك جامعه در حال گذار كه در آن مسئله ها تبديل به بحران مي شود. كودكي كه از گذشته (شوهر اول) به ارث رسيده، ايجاد مشكل مي كند درست همانطور كه بسياري از سنن و عادات گذشته، با گذشت زمان ايجاد مشكل مي كند. اما چرا بايد آنچه كه مربوط به گذشته است و نسبت به آن تعلق خاطر و وابستگي وجود دارد، ايجاد مشكل كرده باشد؟ عليرغم درماندگي زن در داستان، جواب آل احمد روشن است: چون شرايط جديد (شوهر دوم – مدرنيته ) ايجاب مي كند در پي طرد ونفي آنچه كه از گذشته (سنت) داشته ايم باشيم. و چون شرايط جديد(شوهر دوم – مدرنيته ) نسبت به گذشته ( كودك – سنت) بي مهر است و آنرا جزء تعلقات زن نمي داند بلكه آنرا مربوط به ديگري مي داند! پس تنها راهي كه باقي مي ماند اين است كه گذشته را حذف كنيم.

جالب اينكه وقتي زن كلاه خود را قاضي مي كند به شوهرش حق مي دهد ودر صورت بچه داشتن شوهر، او هم حاضر نيست بچه شوهرش را سربار زندگي خود ببيند! در نتيجه مشكل، به جاي ديگري منتقل مي شود: مسئله فقط مربوط به خواست شوهر نيست، اين يك خواست جمعي است، گويي توطئه اي در راه است كه زن ومرد نمي شناسد.(تهاجم فرهنگي!)

وقتي كه زن از شوهرش مي خواهد كه در پي يافتن چاره اي براي حل مشكل باشد، مرد به او مي گويد: "هر جور خودت ميدوني بكن..."  اينجاست كه تمام قد، مفهوم آزادي به سخره گرفته مي شود! كدام آزادي؟ آزادي كه زير يوغ سيطره شوهر (مدرنيته) به زن، تحميل شده تا زن با دستهاي خود فقط و فقط راهي را كه به نابودي گذشته خويش (سنت) مي انجامد انتخاب كند؟! انتخابي كه فقط اسم انتخاب را دارد نه صفت انتخاب!. اگر فقط يك راه را پيش روي فردي بگذاريم وبعد به او بگوييم توآزادي كه انتخاب كني، آيا اين فرد در انتخابش واقعا آزاداست؟!  زن با تمام دلبستگي ها و زبان مشتركي كه فقط بين او و كودكش معنا دارد!  مجبور است تا با گذشته خويش (سنت) وداع كند. طوفان اجبار بيروني و تحميلي (مدرنيته) جايي براي مقاومت عواطف زن باقي نمي گذارد. زن كار خود را مي كند تا كودكش (سنت) را به جريان تاريخ بسپارد. كودكش،  اكنون (بچه مردم) شده است.

اما ترديدهاي زن با شماتت همسايه ها و طرح اين پرسش كه آيا اين تصميم تنها تصميم ممكن بوده است يا نه، همچنان باقي است. گريه و زاري زن شروعي براي اين تصميم تاوان برانگيز است.

از نظر جلال فردي كه چنين عملي را مرتكب شده، ( انتخاب مدرنيته و حذف سنت)  مستحق اين است كه در پايان داستان به بدترين شيوه تحقير شود: "شب بالاخره نتوانستم پول تاكسي را از شوهرم درآورم".

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/30ساعت 13:29  توسط حمید  | 

لازم نيست هميشه راستشو بگي، چون...


مرد، از كاري كه انجام ميداد خسته شده بود. يكسال بود كه از ساعت 8 صبح تا 10 شب، حتي جمعه ها  كار ميكرد چون مجبور بود. چون 7 سال قبلتر عاشق شده بود و چون الان بچه حاصل از  اون عشق، قرار شده كه دكتر يا خلبان بشه!

زندگي خرج داره!! اونم نه تنها  از نوع خرج جسمي بلكه بيشتر  از لحاظ خرج روحي. و مرد خوب اينو ميدونه! اما ديگه خسته شده از دروغ هاي بيشماري  كه به مشتري ها در طول روز  ميگه تا فروش شركت بالا بره و رئيس خوشحال بشه و حقوقش رو چند ريال! بالاتر ببره.

معامله خوبيه! (( هر دروغ = يك ريال))

مرد به خاطر مياره كه رئيس روز اول استخدام، گفته بود كه : ببين آقاي عزيز! اگه ميخواي توي اين شركت كار كني لازم نيست هميشه راستشو بگي چون سود شركت بستگي داره به پنهانكاري و نگفتن حقيقت!

ولي مرد به اين گفته رئيس شك كرده بود و از خودش مي پرسيد: آيا سود منم در راستاي سود شركته؟! آيا اين ارزشش رو داره كه براي رفاه خانوادم، دروغ بگم؟

يه روز زيباي بهاري، مرد  تصميمش رو ميگيره و دل رو به دريا ميزنه و با شهامت  به رئيسش ميگه من حاضر نيستم با دروغگوها همكاري كنم. رئيس هم بي تفاوت ميگه : خوش اومدي! اما كارمندان دون پايه (دروغگوهاي كوچك) از اين كار مرد تعجب ميكنند و نهيب ميزنند كه حماقت نكن! با اين شرايط سخت چطوري ميخواي خرج زن وبچه ات رو در بياري؟؟

مرد خوشحال از اينكه به وجدان بيدارش گوش داده و اونو آروم كرده به خونه برميگرده. خوشحال از اينكه حداقل همسر محبوبش از اين كار حمايت ميكنه...

از خونه تنها صداي زني شنيده ميشه كه با عصبانيت ميگه: چطور همچين كار كردي؟ مگه ما برات مهم نبوديم؟ مردم ميرن چندتا شغل براي خودشون دست وپا ميكنند، اونوقت تو رفتي دستي دستي ما رو بيچاره كني؟ اين از تنبلي خودته! تو از اولش هم عرضه نداشتي والا الان من و بچم!! تو خونه اجاره اي نبوديم.

مرد آروم گوشه اي كز ميكنه و به ياد حرف رئيس مي افته: (لازم نيست هميشه راستشو بگي، چون...). پيش خودش فكر ميكنه اگه به زنش حقيقت رو نميگفت الان با هم دعوايي نداشتند!

مرد دوباره به شك مي افته: چقدر راست گفتن سخت شده! چرا براي دروغ نگفتن، اينهمه بايد بها داد!


مرد،  تنها شده...

خدايا كمكش كن


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/07ساعت 13:6  توسط حمید  | 

درد نان یا ذلت نان!؟؟

«اگر اجباري كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش مي‌زدم، همان‌جايي كه 22 سال پيش، «آذر»مان، در آتش بيداد سوخت، او را در پيش پاي «نيكسون» قرباني كردند! اين سه يار دبستاني كه هنوز مدرسه را ترك نگفته‌اند، هنوز از تحصيل‌شان فراغت نيافته‌اند، نخواستند - همچون ديگران - كوپن ناني بگيرند و از پشت ميز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو برند. از آن سال، چندين دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما اين سه نفر ماندند تا هر كه را مي‏آيد، بياموزند، هركه را مي‌رود، سفارش كنند. آنها هرگز نمي‌روند، هميشه خواهند ماند، آنها «شهيد» هستند. اين «سه قطره خون» كه بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي مي‌توانستم اين سه آذر اهورايي را با تن خاكستر شده‌ام بپوشانم، تا در اين سموم كه مي‏وزد، نفسرند! اما نه، بايد زنده بمانم و اين سه آتش را در سينه نگاه دارم.»
دكتر علي شريعتى‏

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/20ساعت 12:54  توسط حمید  |